خیلی گذشته!
دو سال هم بیشتر...
از امروز شاید دوباره باشم....شاید!
دوستت دارم
خیلی گذشته!
دو سال هم بیشتر...
از امروز شاید دوباره باشم....شاید!
دوستت دارم
۹ سال گدشته...!
بی سر و صدا آمد...
....بی سر و صدا رفت!
فالله خیر حافظاً و هو ارحم الراحمین...

چو از این کویر وحشت ،
به سلامتی گذشتی ،
به شکوفه ها به باران ،
برسان سلام ما را...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد
پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ،
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد ، در پیش چشمانت.
نفس که این است
پس دیگر چه داری چشم ،
زچشم دوستان دور یا نزدیک...
نبسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها ، من
ز من هرآنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هرآنکه نزدیک ، از او جدا ، جدا ، من
ستاره ها نهفتم ، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
وقتی کسی حرفت رو باور نمی کنه ، بهترین کار اینه که چیزی نگی!
همیشه مترصّد فرصتی بودم ، تا از سروش بگویم و دینی را که از او ، بر خود می بینم با شما بازگو کنم ،
که اقدام زیبای « داریوش محمدپور » عزیز ، که دو سالی است مسافر « ملکوت »ش هستم ، برآنم داشت
که این عقده دیرینه برگشایم و ...
عبدالکریم سروش را وقتی شناختم ، که کنجکاویهای کودکانه ، مرا به وارسی صندوقچه ممنوعه ای
واداشت ، که پدرم ، همه اسرار زندگیش را در آن داشته بود.
یکی از آن اسرار ، نواری بود که گوینده آن ، نوایی جذاب و مسحور کننده داشت
و روی آن نوشته شده بود :« فلسفه عید - ۷/۲/۶۹ » .
هنوز صدای پرطنینش ، گوشم جانم را می نوازد ، که :
« عنکبوتان مگس قبید کنند
عارفان هر دمی دو عید کنند ».
۱۴- ۱۵ سال بیشتر نداشتم و تمام آن ۱۴ - ۱۵ مرتبه ای که در همان هفته اول، آن نوار را شنیدم را ،
هنوز به یاد دارم( و این تکرار خوشایند ، شاید وجه مشترک همه ی کسانی باشد که سروش
را می شناسند )!
همان صندوقچه ، به « کیان »م رسانید ،
از آن پس ، هر آنچه از سروش و « صراط »ش صادر شد ، یا شنیدم ویا خواندم .
آتش عشق من به ادبیات و فلسفه ، از همین همنشینی ها بود که افروختن گرفت و شد ، آنچه شد!
مولوی ،حافظ ، غزالی ، صدرالمتألهین و هرآنکه شناختنی که من شناختم ، لهیب همان آتش بود
که سروش در این جان افکنده بود.
از سروش گفتن ، شأنی می خواهد که من ندارم ، که « معرِّف ، اجلّ از معرَّف » می باید بود .
همین زیاده را عذر تقصیر ، که از سر ادای ارادت بود.
مبارک تر شب و خرّم ترین روز
به استقبالم آمد ، بخت پیروز
دهل زن گو ، دو نوبت زن بشارت
که دوشم قدر بود امروز ، نوروز .