تبليغاتX
روزنویس

خیلی گذشته!

دو سال هم بیشتر...

از امروز شاید دوباره باشم....شاید!

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 28 بهمن1387 و ساعت 12:9 PM |
 

اینجا هم برفه آشنا....

 

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 9:28 AM |
 

سخت دلم گرفته...

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه 11 آذر1385 و ساعت 3:21 PM |

 

۹ سال گدشته...!

بی سر و صدا آمد...

....بی سر و صدا رفت!

فالله خیر حافظاً و هو ارحم الراحمین...

 

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 2 خرداد1385 و ساعت 0:0 AM |

 

تهران ،

۱ فروردین ۸۵. 

 

تهران پاک!!!!


 

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه 2 فروردین1385 و ساعت 2:10 PM |
 

چو از این کویر وحشت ،

به سلامتی گذشتی ،

به شکوفه ها به باران ،

برسان سلام ما را...


+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه 12 بهمن1384 و ساعت 0:45 AM |

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد

پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ،

ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد ، در پیش چشمانت.

نفس که این است

پس دیگر چه داری چشم ،

زچشم دوستان دور یا نزدیک...


+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه 29 دی1384 و ساعت 9:57 PM |

آسمان کرمان-امروز.

 

     

 


+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 19 دی1384 و ساعت 10:4 PM |
 

نبسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ،  رها ، من

ز من هرآنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک ، از او جدا ، جدا ، من

ستاره ها نهفتم ، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

 


وقتی کسی حرفت رو باور نمی کنه ، بهترین کار اینه که چیزی نگی!

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 18 دی1384 و ساعت 1:41 AM |
 

همیشه مترصّد فرصتی بودم ، تا از سروش بگویم و دینی را که از او ، بر خود می بینم با شما بازگو کنم ،

که اقدام زیبای « داریوش محمدپور » عزیز ، که دو سالی است مسافر « ملکوت »ش هستم ، برآنم داشت

که این عقده دیرینه برگشایم و ...

عبدالکریم سروش را وقتی شناختم ، که کنجکاویهای کودکانه ، مرا به وارسی صندوقچه ممنوعه ای

واداشت ، که پدرم ، همه اسرار زندگیش را در آن داشته بود.

یکی از آن اسرار ، نواری بود که گوینده آن ، نوایی جذاب و مسحور کننده داشت

و روی آن نوشته شده بود :« فلسفه عید - ۷/۲/۶۹ » .

هنوز صدای پرطنینش ، گوشم جانم را می نوازد ، که :

« عنکبوتان مگس قبید کنند

عارفان هر دمی دو عید کنند ».

۱۴- ۱۵ سال بیشتر نداشتم و تمام آن ۱۴ - ۱۵ مرتبه ای که در همان هفته اول، آن نوار را شنیدم را ،

هنوز به یاد دارم( و این تکرار خوشایند ، شاید وجه مشترک همه ی کسانی باشد که سروش

را می شناسند )!

همان صندوقچه ، به « کیان »م رسانید ،

از آن پس ، هر آنچه از سروش و « صراط »ش صادر شد ، یا شنیدم ویا خواندم .

آتش عشق من به ادبیات و فلسفه ، از همین همنشینی ها بود که افروختن گرفت و شد ، آنچه شد!

مولوی ،حافظ ، غزالی ، صدرالمتألهین و هرآنکه شناختنی که من شناختم ، لهیب همان آتش بود

که سروش در این جان افکنده بود.

از سروش گفتن ، شأنی می خواهد که من ندارم ، که « معرِّف ، اجلّ از معرَّف » می باید بود .

همین زیاده را عذر تقصیر ، که از سر ادای ارادت بود.

مبارک تر شب و خرّم ترین روز

به استقبالم  آمد ، بخت پیروز

دهل زن گو ، دو نوبت زن بشارت

که دوشم قدر بود امروز ، نوروز .


 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه 26 آذر1384 و ساعت 2:21 AM |